شبی که زمزمه شعر عاشقانه کنم
سکوت عرش خدا را پر از ترانه کنم
حریم طره دوشیزه خیال ترا
به نور جاری انگشت شعر شانه کنم
منم یگانه پرستوی بالگستر عشق
که بر رواق بلند دل تو لانه کنم
بسوی چشم تو ای دوست هیچ راهم نیست
مگر عیادت بیمار را بهانه کنم
بیا که رشته سیمین اشکهایم را

به پای حجله وصل تو دانه دانه کن
تو نوبهار خیالی بیا که از نفست
چنانکه رخت غزل گل کنم جوانه کنم
منم پرنده آزاد آسمان غرور
که زیر سایه بال خود آشیانه کنم

 

از یاد رفته


 رفتیم و کس نگفت ز یاران که یار کو؟

آن رفته ی شکسته دل بی قرار کو؟
چون روزگار غم که رود رفته ایم و یار
حق بود اگر نگفت که آن روزگار کو؟
چون می روم به بستر خود می کشد خروش
هر ذرّه ی تنم به نیازی که یار کو؟
آرید خنجری که مرا سینه خسته شد
از بس که دل تپید که راه فرار کو؟
آن شعله ی نگاه پر از آرزو چه شد؟
وان بوسه های گرم فزون از شمار کو؟
آن سینه یی که جای سرم بود از چه نیست؟
آن دست شوق و آن نَفَس پُر شرار کو،
رو کرد نوبهار و به هر جا گلی شکفت
در من دلی که بشکفد از نوبهار کو؟
گفتی که اختیار کنم ترک یاد او
خوش گفته ای ولیک بگو اختیار کو؟

 


دلــــــــم تنگ است ازین دنیا چرایش رانمیدانم!
من این شعر غـــــــــم انگيز را شبی صد بار میخوانم!
چه میخواهم ازین دنــیــا ازین دنــیــای افسونگر!
قســـــــم بر پاکی اشکـــــم جوابش را نمیدانم!

هزار جهد بکردم که یار من باشی

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مرادبخش دل بی‌قرار من باشی

چراغ دیده شب زنده دار من گردی

انیس خاطر امیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در میانه خداوندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او

اگر کنم گله‌ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند

گرت ز دست برآید نگار من باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی

دمی انیس دل سوکوار من باشی

شود غزاله خورشید صید لاغر من

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفه من

اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

من ار چه حافظ شهرم جوی نمی‌ارزم

مگر تو از کرم خویش یار من باشی

شعری از مولانا

ای دوست قبولم کن جانم بستان

مستم کن وز هردو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن آنم بستان


تو اگر از من نشدی ... حتما بهترین نبودی
چون همیشه بهترین ها برای من بودن و هستن.

دوست خوب پادشاهاه ی بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند. سلام پادشاه!

خدایا!

  من همانم که در خلوت از تو حیا نکردم و در آشکار نیز مراقب فرمانت نبودم

 من آنم که وقتی مژده گناهی را شنیدم، شتابان به سوی آن رفتم

 تو مهلتم دادی، توجه نکردم

 تو پرده پوشی کردی، حیا نکردم،

 با آنکه میدانستم از همه چیز خبر داری

  ولی با تمام این حرفها،

 خدایا .....

با بردباریت مهلتم دادی و گناهانم را پوشاندی و مرا عقوبت نکردی

 گویی که گناهانم را از یاد برده ای و از کیفرم در گذشته ای

 از این بالاتر، گویا تو از من شرم داری

  بار خدایا ....

 این را هم میدانی که وقتی گناه میکردم،

 اعتقاد نداشتم که تو خدای من نیستی

 و میدانستی که قصد لجبازی با تو ندارم

 پس خدایا ....

 مرا به حال خود رها مکن

 چون با وجود تمام این گناهان، خودت میدانی که دوستت دارم

شعر عاشقانه


ای غصه مرا دار زدی خسته نباشی /  آتش به شب تار زدی خسته نباشی

ای غصه دمت گرم که در لحظه ی شادی /  با رگ رگ من تار زدی خسته نباشی

خال به کنج لب يکی، طُرۀ مشک فام دو

خال به کنج لب يکی، طُرۀ مشک فام دو
وای به حال مرغ دل، دانه يکی و دام دو
محتسب است و شيخ و من، صحبت عشق در ميان
از چه کنم مجابشان؟ پخته يکی و خام دو
از رخ و زلفت ای صنم روز من است همچو شب
وای به روزگار من، روز يکی و شام دو
ساقی ماهروی من از چه نشسته غافلی؟
باده بيار و می بده، صبح يکی و شام دو
مست دو چشم دلرُبا همچو قرابه پُر ز می
در کف ترک مست بين، باده يکی و جام دو
کُشتهء تيغ ابرويت گشته هزار همچو من
بستهء چشم جادويت، ميم يکی و لام دو
وعدۀ وصل می دهی ليک وفا نمی کنی
من به جهان نديده ام، مرد يکی و کام دو
گاه بخوان سگ درت، گاه کمينه چاکرت
فرق نمی کند مرا، بنده يکی و نام دو